تو قــاب نقاشی من یه نفر تنها نشسته
کنار یه کلبه ی چوبی روبه برکه نشسته
تو دلـش پر از خاطـرات غمگینو شـاده
وقتی از خاطرات شادش یاد میکنه
قاب نقاشیمو پر از شمشاد میکنه
وقتیم کـــه از غمــاش یاد میکــنه
اشکاش رنگ نقاشیمو پاک میکنه
کاش میشد بتونم رنگ غمهای دلشو
از تیرگی دربیارمو رنگ شادش بزنم
آخه نقاشی های من واقعیه پاک نمیشه
زیر هیچ بارونی خیس و خاکی نمیشه
میخوام خاطرات غمش از دلش بیرون بشه
نقاشیهامو نگاه کنه دلش پر از شادی بشه
کــاش بدونه من از دلش آگـاهم
کاش بدونه من با دلش دمسازم
ولی افسوس .......

عشق چیست؟؟؟
عشق یعنی پرچم دیوانگی ، عشق یعنی یک کران بیگانگی
عشق یعنی دست در گیسوی یار ، بر خسم زلفش نمودن شانگی
عشق یعنی جنگ هفتادو دو تن ، با درون خویش مردانگی
عشق یعنی صد هزار شعر نو ، باز با مفهوم در افسانگی
عشق یعنی اشک در چشمان هجر ، مست ار این شبنم میغانگی
عشق یعنی چشمگی پر رمز وراز ، لحظه ای دیدن ولی ویرانگی
عشق یعنی سادگی در سادگی ، چیدن لبخند با فرزانگی
عشق یعنی سوختن یا ساختن ، عشق یعنی زندگی را باختن.........
عمر من میگذرد چون باد خزان
عمر من میگذرد چون رهگذران
عمر من چه خوب چه بد میگذرد
عمر من با تو بی تو میگذرد
عمر من رفت و نفهمیدم چه شد
روزگار من تدبیرش چه شد
عمر من با عشق هم خانه نگشت
لحظه هایش رفت و دگر باز نگشت
خانه عمر مرا خاک گرفت
شیشه هایش را همه غبار گرفت
رفت و این دو روز عمر با محنت و غم
عاقبت شد دل من هم خانه تنهایی وغم




